داستان های ناتمام

آخرین مطالب

هرازچندگاهی! پر از افکاری میشم که سرتاپا بوی نق زدن میدن! یعنی پی هر کدوم از این فکرام رو که بگیرم، آخرش به غر زدن میرسم... نمیدونم چرا این گاهوقت ها اینطوری میشم... نمیدونم چطوری و بعد از چند وقت تموم میشن... نمیدونم اییییین همه افکار پر از نق زدن از کجا و از کی تو ذهنم یه گوشه واسه خودشون نشسته بودن... و یه سری هاشون رو حتی درک هم نمیکنم... فقط میدونم بعد چند روز خوب میشم. همین! 


ب.ن: داشتم از همین دچار نق زدن شدن هام واسه دوستم می گفتم، به من میگه پذیرش کن(یعنی به مرحله ای رسیدم  که اکت رو من داره اجرا میشه =)) ) و من نمیدونم هنوز حتی چیو باید بپذیرم...

توی فیلم یادم نیست انگار احضار بود( گفت اسم رو و من شدیدا در به خاطر سپردن اسامی دچار مشکلم) وقتی میخواستن یه روح رو از جسم تسخیری بیرون بندازم باید حتما اسم اون روح رو می گفتن!! تا وقتی ندونم مشکل دقیقا کدومه و علت اصلی شروع این حالت ها واسه چیه،هیچی حل نمیشه! 

Jandark
۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۵۲ ۳ نظر

وقتی تصمیم میگیرم، بدون هیچ شکی برنامه درست به نظر میرسه! (گاها خواسته هام سریعا به تصمیم و سریع تر به عمل تغییر حالت میدن.) اونقدر شجاعت! نه! اونقدر جسارت در خودم سراغ دارم که می دونم انجامش میدم!

همین قدر از خود راضی و از خود مطمئن...

ولی گاها نادیده گرفتن متغیرهای مزاحم، تایید فرضیه ها رو با شکست روبرو میکنه!

روبرو شدنی سخت... :|

و من که هنوز ذهن مهندسی همه یا هیچ م نه تنها دست از سرم برنداشته، که شکل تازه گرفته به خودش! اینطوری که وقتی تو شرایطی قرار می گیرم که همه چیز همون طوریه که می خواستم، دائم به دنبال یه متغیر مذاخله گر می گرده که سریع دخالتش بده و همه چیز رو به هیچ چیز تبدیل کنه!

And then... everything get awkward and I know that it's all my fault...


ب.ن: البته خوب که دقت کنم، ترسم از شکست و شاید بی جنبگی م در مقابل نه شنیدن، عامل اثرگذارتری بر سکوتم بوده! وگرنه من چندان هم آدمی نیستم... تقریبا اصلا آدمی نیستم که کارهام رو دقیقا طبق برنامه ای که از قبل چیدم پیش ببرم!

و در نهایت اینکه تقصیر رو گردن متغیرهای مداخله گر انداختم، خودش گواه محکم تری بر تایید فرضیه ی ب.ن است! :|

Jandark
۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۲۱ ۴ نظر

وقتایی که هیچی تو دنیای واقعی نمیتونه آشفتگی ذهنیم رو سروسامون بده! دو مدل فیلم فقط میتونن دوای پریشان خاطری باشن:

تو دنیای تخیل هرچیزی ممکنه!

اگه انتظار هرچیز عجیب و غریبی داشته باشی دیگه مهم نیست... اگه بخوای با شخصیتای کتابی که جلوت بازه، بری قدم بزنی اشکالی نداره! 

اگه شب به آسمون نگاه بکنی و فک کنی یکی توی سیارک خودش داره کوه آتشفشان خاموشش رو تمیز میکنه، چون نمیشه آینده رو پیش بینی کرد، و بعد کنار گلش میشینه و شاید با یکی از حرفای گلش قاه قاه بلند بخنده! اشکالی نداره!

اگه منتظر باشی یکی شبیه خودت از یه زمان دیگه جلوت ظاهر بشه و دست بزاره رو شونه ت که: نترس بابا! چیزی نمیشه! همینطوری خوب داری میری! برو... اشکالی نداره!

تو دنیای قدیمی همه چیز ساده تره!

لازم نیست نگران باشی که تو دنیا هزارتا علم هست که تو هیچی ازش نمیفهمی!

لازم نیست نگران باشی شارژ گوشیت کی تموم میشه! باز چرا صدای فن سی پی یو رفته هوا! لازم نیست به کسی جواب بدی فایل با پسوند .nemidonamChi با چی باز میشه! 

لازم نیست به زمین و زمان ... که چرا هیچ فیلترشکن کوفتی ای نمیتونه این ویدئو TEDرو واست پلی کنه!

یه جنگل کنار کلبه ی شکسته ی داغونت هست که میتونی هر وقت خواستی بدون هیچ حس بدی "بیخیال"ش بشی، و دقیقا "بیخیال"ش، راه بیافتی بری... هیشکی ازت نمیپرسه از کجایی؟ هیشکی بهت نمیگه ساعت چند باید برگردی... و بعد یه میلیون ساعت بعد میرسی مثلا یه جایی که از روبرو تا چشم کار میکنه آبشار ه و از پایین تا چشم کار میکنه آبشار... حتی دیگه مهم نیست جغرافیت چقدر داغونه و نمیدونی این آبشار کدوم کشوره و پایتختش کجاست!

Jandark
۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۲ ۷ نظر